تبليغاتX
فرا سوتی!

 

بعد از کلی وقت با یک سوتی دیگه من اومدم!!!

این یکی سوتیش از خودمه که واقعا دیگه!!!

من اینجوری>>>

اون ...خونا اینجوری>>>

شورازل اینجوری>>>

مادر بچه ها که وقت دارن صبحا بیان بشینن تو حیاط اینجوری>>>

فاکتور که بگیریم:

همه این شکلی شدن>>>>  

صبح بیدار شدم رفتم تو زیر زمین که کتاب زبان پیدا کنم خوابم میومد....

اینم جالب بود اومدم یه چیزی گفتم یکی که کتاب رو خورده بود گفت این مال صفحه چنده؟دیدیم اصلا نیست!
کتاب من مال سال ۲ بود.

نیست من هرسال سر کلاس زبان می رم!!!!!!!!!! برا امتحانشم می شینم می خونم!!!!

حالا از دعای مادران گرامی من اگر جواب یه سوالی بشه اكسايتد کامل می شم

این عکس هم بعد از امتحانه که رفتیم کافی شاپ! تلفیقی از شورای رسمی و شورازل و غیر شورازل

مارلززز آیدززز نوشززز بهاره  الناز

آها راستی کافی شاپ صاحب نداشت آخه شیرازیا صبحا ساعت ۱۲ می رن سر کار.

ما هم رفتیم سوپر مارکت خرید کردیم.آقای آیس پک هم نبود دیگه برگشتیم کافی شاپ.

پول سرویسش رو دادیم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط مارال |

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط مارال |

This has

 always

been and will

always

remain

 Persian

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط مارال |

 

 

کسی می دونه چی داره به سر این زمین میاد؟این کانکس ها برای چیه؟

کاش می شد سالن کنفرانس!

یا می شد باغ! که دیگه این همه راه روز دانش آموز راه نیفتیم تا ته عفیف بریم!

به نظرتون چی بشه بهتره؟!

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مارال |

می خوام تو این پست یه "غلط کردیم نامه" بذارم...که ای کاش خانوم معلم شیمی پارسالمون(اولی ش) آدرس اینجا رو داشتن تا بیاد بخونه و ببینه که من به نمایندگی از همه ازشون معذرت می خوام...!

جوونی کردیم...خام بودیم...ببخش مارو!خیلی اذیتتون کردیم...خیلی واستون پست تمسخرآمیز نوشتیم .....همش کار دشمن بوده...من به شخصه مشت در دهان همشون می زنم!!!حلالمون کنین !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط مستوره |

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط مارال |

View Full Size Image

View Full Size Image

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط مارال |

Happy Birthday To Mastoore (DORDIKESH)

 

امسال کارت پستال روی بوم نقاشی...

البته این زرافه ها هنوز چشم ندارن

پاهاشونم ادامه داره!

به هر هال مستوره جونم تولدت مبارک!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط مارال |

 
مرگ پایان کبوتر نیست
 
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
 
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
 
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
 
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
 
مرگ در هنجره ی سرخ-گلو می خواند
 
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
 
مرگ گاهی ریحان می چیند
 
مرگ گاهی ودکا می نوشد
 
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
 
و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط مارال |

emrooz sare kelase arabi boodim...jatoon khali sare darse HAL(FAZ!!) !!!omran age bedoonin chie!!khob,migoftam...avayelesh bood ke moalememoon ye chizayi gof...ba'ad vase inke khoob befahmim khanoome S injoori dars mide ke teke teke hey ma mirim jolo ba'adesh khodemoon darso az holghoome ketab dar miyarim...darvaghe oon holemoon mide too omghe matlab!!

bazam dashtam migoftam...mastoore dash vool mikhord ke yeho oomad ye hole pareshi bokhore ....ba'adesh hale esme faelo esme mafoolo goft(khanoome S)residim be hale sefat moshabahe...safe ghablesh FAREHAN..ro mesal zade bood...raftim safeye ba'ad...yehomoalememoon gof chi bezarim az masdare KARIM...(bebakhshid agha KARIM!!)...Mastoore ba tamame vojood va ba yek hole gonde dar amaghe vojoode tahe omghe estakhre matalebe elmi....

gof KERMAN!!

va jalebtar in bood ke sirish shode bood ke hamine...ba eytemadbenafs migof safe ghabl FAREHAN bood pas inam bayad beshe KERMAN!!!...ke yeho khanoome S gof ....daset dard nakone!!dige chi?

residim sare tarjome jomlehe ke ye tarjome khafan dash ke asan too dahahenoom nemicharkhid yeho mastoore dobare gof:didin goftam KERMAN beytare?...

-------------------------

so0T 2yomi:

ye jomle dashtim ke zolhalesh mishod ANTAe mostater...ba'adesh khanoome S porsid zolhal chie?....Mastoore dobare az amaghe tahesh gof HIYAAAAA!!!(age nooshin bood migof eLa eLa eEeEe...)

ba'adesh khanoome S gof ham mishe ANTA ham HIYA...

vali bayad ye nokteyio midoonesSin badesh mifahmidin HIYA ham mishe...mastoore ham gof(JIGHID):KHOB MAN LABOD YE CHIZI MIDOONEsSam ke goftam dige....

badesh khanoome S gof:age noktehe ro midooneSsi nemigofti HIYAAAA!!!

va indafe dige mastoore ba cheshmaye geryoon va naomid az harchi boodo nabood va tofe avizoon va inke ghablesh sobesh halesh bad bood raf too maghne'eye man va dige biroon nayoomad!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط مارال |

TinyPic image

عکس از مارال بازیگر مستوره

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط مارال |

والا نمی دونم از کجای گندایی که امسال به مدرسه خورده بگم!از اولش چشمای نواظم و آدمای مدرسه فقط به اراذل بود...ما توی حباب داشتیم نفس می کشیدیم...اولین رفتارهای مستبدانه(ایول منم بلدم خفن حرف بزنم) از زمانی شروع شد که اومدن گفتن کاندیدای شورا شین و این بند و بساطا...ما هم رفتیم خوشال خوشال دفتر...اسممونو دادیم(من و مارال)...خانوم پرورشی(من شدیدا الان خجل شدم...خفت ازین بیشتر که جلو جمع دارم این فحشو یه اراذل می دم..آخه معلم پرورشی یعنی چی؟...این چه زندگی ما داریم؟...) نصیحت و ازین ننربازیا کرد...بعدش با افتخار زمان تبلیغات شد....که دیگه شایعه شد که جلوی شوراذلو می گرفتن که یا خودتونو بکشین(به کسر کاف) کنار یا...یا...نمی تونم بگم چه تهدیدهایی که نشدم...حتی به جوونی م رحم نکردن!!!(اولین نفر خودم بودم!!!)..یا...تهدید و ازین اتفاقات یهویی پیش میاد...من که خام شدم و خودمو کشیدم کنار...ولی هنوز امید بود...آیدا.شیوا.مارال....بقیه...خلاصه گذشت تا روز انتخابات...اومدن دم در کلاس که پاشین بیاین رای بدین....(ازمونم عکسم گرفتن...جالب این بود که خانوم پرورشی مون حس گرفته بود هی عکسای هنری می گرفت..اولش رفتم وایسادم از بالا گرفت...یه ذره دیگه گذشت دیدم ول نمی کنه...فرط فرط داشت از صفوف رای دهندگان عکس می گرفت!!!)...بچه ها رفتن پای صندوق رای دیدن اسم من تو لیست نیس...منم قضیه ردصلاحیت شدنمو گفتم!!...خلاصه...چشمتون روز بد نبینه...انقلاب فرهنگی راه انداختیم...تمام لیستا یهو مشمول من شد...جا داره اینجا یه دست و سوت و هورا بکشم و به بکس بگم...خیلی لاتین بکس..گنده لاتین بکس(البته نه وزن داره...نه قافیه..از شعر سپیدم سپید تره)...بعد جالبه که خانم رکنی چپ چپ نگامون می کرد و می گفتیم(من و درسا)حالا یدونه دیگه بنویسیم که طوری نمی شه!!!...خلاصه...من یه ذره امیدوار شدم...اما بیشتر از اون...به آیدا و مارال خیلی امید داشتیم!...

زنگ آخر فردای اون روز زده شد و ما داشتیم مثل بچه ی سر به زیر می رفتیم خونه که دیدیم تجمع اولیا راهرو رو کولاک کرده(همیشه وقتی اولیا تجمع می کنن ما یه چیزی کشف می کنیم)...من داشتم سکته می کردم...مارال که اومد پایین جیغ دوتامون رفت هوا...واقعا اعضای شورا امکان نداش اونایی باشن که دیدم(می خواستم از شارلاتان بازیایه بعضی آدما بگم...ولی بحث سیاسی می شه ..بیخیکس!!)...قضیه حیثیتی شده بود...آیدا پاشد رفت دفتر...اعتراض گذاشتو خط نشون کشید که حق ندارین با تقلب مارو سوت کنینو اینا...حالا اعداد و ارقام آرای پارسالو امسالشو میاد می گه خودش تو نظرات!..بعد از اون ما راهی نداشتیم جز اینکه بشینیم نگای هم کنیم و هی سرکوب شیم...آخه حالا درجه مونو بالا کشیدن به کنار...فرط فرط گیرای الکی می دادن...به همه مون!

فرداش سر صف بودیم که آدمای شورا رو صدا زدن..درهمین حین...شبنم یه ایده ی جالب انگیزناک داد...گفت مگه ما چه مونه؟...شودمون شورا می زنیم!بعدش وسط صف حلقه زدیم و هوررررررررا کشیدیم...همه چپ چپ نگای ما می کردن....بعدش به فکر یه آرم افتادیم.مارال یه چیزه سوسولیستی تو دستش بود. راه راه بود...مثل لباسای برادرای جونز(درسته اسمشون آیا؟) توی لوک خوش شانس!!!(اگه خدا بخواد مارال عکسشو می ذاره)..ماهم خوشمون اومد...کردیمش آرم....دیگه ازون به بعد ما با یه آرم شناخته می شدیم....شوراذل!!!

دیگه نمی دونم از چی ش واستون بگم...آدما بیاین تو نظرات یادم بیارین....آخه الان سه شنبه شبهای رادیو پیام داره...نیم ساعتش رفته...باید برم زودی...حضور ذهن ندارم الان(همگی باهم...اما اصلا مهم نیس) 

TinyPic image

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط مستوره |

آره دیگه اولاش رو مستوره گفت!

من به ش گفتم اگه مدرسه بگن ۹ بیاین بابای مستوره ساعت کاریشون میشه ۱۱ بازم این بشر دیر میاد!

ما بچه تجربیا جلو در مدرسه حلقه زده بودیم و کم کم حلقه بزرگتر می شد و همه بوس و جیغ و این قرتی بازیا دیگه!

که یه دفعه من ش رو دیدم جیغ زدم سلام کردم دیگه نفهمیدم چی شد! آره دیگه پرید روم

دست کردم تو موهاش گفتم موهات مبارک گفت تفلدت مبارک!!(این تیکه جریان داشت حالا بی خیال)

من و م داشتیم صف رو جیم می زدیم از راهرو طبقه ۱ که خواستیم بریم همه معاونا با هم یک جا ایستاده بودن ما هم رومون رو برگردوندیم رفتیم بالا!

از شانس ما این معاونمون خ.س مارو دید و بوسمون کرد که خر شیم(با عرض معذرت)وامسال رو بگذاریم نفس راحت بکشه!!!!!

زنگ اول فیزیک داشتیم.یه جوری معرفی کرد هیچکس اسمشو نفهمید! من می گفتم ق داشت یکی می گفت پور داشت ...خلاصه تو این چیزا گیر کرده بودیم که خ.س معاون اومد!!!!

گفت بچه ها امسال موبایل ممنوعه نیارید!یعنی نه که نیارید خب شما که گوش نمی دید میارید اما یه کاری کنید ما نبینیم!

زنگ تفریخ اولی از سر و کولمون بالا می رفت!همه شونم هیکل و هیبت!!!!!!

زنگ بعدشم که شیمی داشتیم معلمه داشت برا غیبت و اینا می گفت می گفت پارسال جیمیا زیاد بودن اما من کنترل می کنم و اینا!

۲جلسه می شه غیبت کنید!فقططططططططططططططططططط!!!!!!!!(با یه حالت چشم که دیگه......)

همه دیگه حالتای خاص در نظر می گرفتن! اونم لجی شده بود

ی گقت اگه ۲جلسه شد یه روز چند تا محسوب میشه؟

من گفتم اگه ساعتا تقسیم شد با ما نیم جلسه حساب کنید آخرش ما راضی شمام راضی

گفت اگه اینجور باشه کلاس نیاید یا دعوا می کنم یا...

م گفت آخ جون دعوا!!! اونم شنید گفت حالا می بینید !کلی هم عصبی شد.

 

خونه هم که داشتیم میومدیم ترافیک زیاد بود همه همچین هل میدادن!!!!!

جسد من و مستوره رو امواج پرت کردن اون سر کوچه!

همین دیگه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط مارال |

خب امروزم که روز اول مهر بود و تیریپ هتل ها باز شده و ازین حرفا!...اول بگم که گفته باشم که امروز روز تولد استاد آواز...استاد دوست داشتنی من...استاد ...شجریان رو به همتون تبریک می گم!..امروز خ.ی اومدن به من می گن مبارک باشه..اول مهر و مدرسه و....منم گفتم تولد استادم به شما مبارک باشه!!!کلی خندید خلاصه!آخه خودم روحیه شجریان دوستی رو توش به وجود آوردم!

بگذریم حالا...امروز که رفتم مدرسه..."ش" اومده می گه...تو اگه بهت بگن مدرسه ۹ هم شروع می شه ۱۰ می یای ...نه؟...بعدش از اونجایی که ما اصولا صف نداریم خرکی هرکی رو می دیدم سلام می کردم و مصیبت وارده رو تسلیت می گفتم!...تا اینکه رسید به معرفی المپیادیا و کنکوریا و دست و بزن و بکوب!..اسما رو که می خوندن کلی جیغ می رفت هوا...تا اینکه یه گروه ازین سربازا که با شیپور و طبل و پرکاشن می یان اومدن هنرنمایی....آهنگ اولی رو که زدن به درد نخور بود...بعد یهو "تولد تولد تولدت مبارک زدن"...بعدشم یه ۶ و ۸ زدن و خدایی شاد شدیم!

خلاصه گذشت و گذشت تا موقع رفتن سر کلاسا رسید...همه مونو از هم جدا کرده بودن...یعنی کلاس مارو قشنگ از نقطه ی درد(اراذل ردیف آخر)چیده بودن!!!از دلارام به سمت چپ!....اشک تو چشام جمع شده بود!!!.......زنگ بعدش با دلارام خودمونو کشتیم تا عوض کنن کلاسمو ولی می گفتن نمی شه!!دیگه من امیدی به زندگی ندارم!!!...به خصوص اینکه "خ.ش" و "خ.م" و معلمای توپمونو درو کردن رفت...

سر زنگ فیزیک بودیم که معلممون داشت درمورد اصطکاک یه چیزایی می گفت ...یکی از بچه پرسید مثلا اگه دوتا شیشه(دوتا جسم صیقلی)رو بکشیم رو هم...اصطکاک بیشتر می شه یا هرچی برامدگی و فرورفتگی بیشتر باشه؟...معلم توضیحشو داد.بعد دوباره گفت حالا اگه شیشه باشه و یه چیز دیگه...همه داشتن فکر می کردن که چی باشه که با شیشه فرق کنه و صیقلی باشه...یهو من گفتم آینه...بچه ها زدن زیر خنده...بعد معلم گفت آینه که همون شیشه س...گفتم شما فقط گفتین فرق کنه...!خلاصه اینم یه مزه ی یخ بود که کلاس اراذل ندار یه لبخندی بزنن حداقل!

زنگای تفریحم که همینجوری دنبال کار جابجایی من بودیم ...هی تو راهرو می رفتی می رفتی می خوردی به یه اولی یا یه معاون...مدرسه داشت می پوکید از اولی و معاون!!!باید خودتو باریک می کردی تا تصادف نشه!!!..

!!!همین...دیگه عرضی نیست!دعا کنین بین این کلاس اراذل ندار دوام بیارم!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط مستوره |

 

پیشاپیش

فرا رسیدن اول مهر و ورود اراذل به مدرسه رو به مسئولین محترم تسلیت عرض می کنم.


خدا برا امسال هم صبرتون بده!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط مارال |

گفتم به جای اینکه کامنت بازی راه بندازم اینجا به عرض حضار برسونم که من دوست ندارم اینجا کل کل الکی راه بیفته و یکی یه چیزی بگه و اون یکی بهش بربخوره و چمی دونم ازین خاله بازیا!!!درضمن.من به همه احترام می ذارم.جز اونایی که می شناسمشون بقیه لطفا با اسم کوچیک صدا نکنن!...

اگه قرار باشه اینجا خاله بازی و تلفن بازی(یکی یه چیزی بگه یکی جواب بده..و اصلا کلشون ربطی به مطلب نداشته باشه)و...راه بیفته...در اینجارو تخته می کنیم...و من به شخصه می رم بادمجون واکس می زنم که بسی از این لوس بازیا مفیدتره!...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مستوره |

 

خانم ها آقایان !

ضمن عرض تبریک و تهنیت به مناسبت ورود خودم به خاک بلاگ فراسوتی اقامت خوبی را برای شما در بلاگ آرزومندم

با تشکر

یکی از ارازل کم پیدا

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط مارال |

صبح...مثل همیشه حیاط مدرسه...از در میام تو...یه جمع نه چندان کثیری از اولیا رو می بینم که ته(در اعماق ته!!)دور یه چیزی جمع شدن.اولی ین ولشون کن...اما چطور می تونم؟(چه عذاب وجدانی دارم...بعد بگین اراذل دل ندارن...!)صبر می کنم تا پراکنده بشن بعد برم ببینم چه خبر بوده....

۱۰دقیقه بعد....!!

می رم اون نقطه ی حیاط...حدس بزن چی دیدم؟...(یعنی چی می تونه باشه....؟)....              یه هزار پا...!یه مدت نگاش کردم..داشت می مرد!!!فکر کنم از قیافه اولیامون سکته زده بود بیچاره!!!آخه همچین نگای بنده خدا می کردن انگار مار دیدن(این نشون دهنده ی حس اراذله...بعد بازم بگین دل نداریم ما...!!!)میرم آب بخورم بعد برم دوباره پیشش در حین برگشتن(چه زبان فارسی اینجا حاکمه...!!!)یه سمند نقره ای از در مدرسه وارد می شه...با کمال خونسردی از روی هزار پا رد می شه و می ره پارک می کنه...آخخخخخخخخخخخخییییییی(از شدت احساسات نمی تونه بره کمک...می ذاره به درد خودش بمیره....!!!..هی..اراذل!)الان هزارپا زیر ماشینه..طاقت دیدنشو ندارم(چند قطره اشک...!)احساس گناه....سر کلاس اصلا حواسم جمع نیست.همش دارم فکر می کنم اگه یه سمنده گنده از روم رد شه چه احساسی بهم دست می ده؟!!!!(شما می دونین؟...)حتما یه مرگ بی دردسر خواهم داشت(چقدر بگم این اوانه...نمی دونم چی چی گوش نکن...موجی می شی!!)

آیدا:چته؟ــــمن:هیچی!!!ـــــآیدا:معلومه....ـــــــمن:می دونی چی شده؟ـــــــآیدا:چی؟ــــــمن:صبح یه هزارپا تو حیاط دیدم...بعد یه ماشین از روش رد شد...ــــــآیدا:کجای حیاط؟ــــــمن:فلان جا(چه زاغارت سانسور کرده)در عرض ۲ ثانیه آیدا ناپدید شد..رفته بود...بعد در کلاس باز شد...آیدا دست در جیب ـــــمن:کجا رفتی؟ـــــیه دستمال از جیبش آورد(ازون بو دارا؟؟؟؟)بیرون و گذاشت کف کلاس!!!

به سختی بازش کردم...ووووووای هزار پا توش بود(آیدا اگه نگی از چه جوری هزار پا رو منتقل کردی روی دستمال و دستت بهش خورده آیا؟...دیگه )...

زنگ تفریح خورد...یه مشت از بچه های عزیزنازیمون که فرار کردن....چندتا از اراذل موندیم(خدایی همه مون بودیم...!تازه عکس یادگاریم گرفتیم)تا ببینیم باهاش چی کار کنیم..؟ایده های متفاوتی داده شد....اولش تصمیم گرفتیم اسم واسش انتخاب کنیم>>FLOR!!<<..بهترین اسم ممکن واسش بود!!بعد ایده ی من قبول شد.قرار شد بچسبونیمش به دیواره کلاس کناره تخته..خب البته من فقط ایده دادم کار چسبوندنو!!!باید یکی دیگه زحمتشو می کشید..اول فلور رو گذاشتیم روی یه خطکش ۱۰۰ سانتی.بعد یکی از اولیای شجاعمون ــ بهاره ــ(کلیپ اقا رضا رو که یادتون نرفته؟؟؟؟)اومد و همه باهم با بدبختی با چسب نواری چسبوندیمش به دیوار...اووووووووووووووو...صدای سوت..جیغ...هورررررررررا....(دلارام ضرب گرفت..!)فلش دوربینا از همه طرف....!!!!!خلاصه از همه جای مدرسه واسه دیدن این اثر باستانی و دیدن شاگرد انتقالیه جدید به کلاس ما میومدن!!!

زنگ بعد معلم ریاضیمون اومد...اولش طوری رفتار کرد که انگار مهم نیست برام چه غلطی کردین!!!!(از ترس آب دهنشو قورت می داد...+ابهت اراذل!!!)ولی آخرش طاقت نیاورد وقتی داشت رو تخته می نوشت نگای ما کرد گفت:اااه بچه ها اینو از اینجا بردارین...نمی تونم درست درس بدم!!!(خب نده!!)..اووووووو..الان دیگه واسه کندنش دردسر داشتیم..بکش..بکششش...چسبه رو دیگه...ااااه...نصفش موند...۴۲۸تا پاهاش هنوز مونده....واااااای..تلپ!!افتاد....حالا باید شوتش می کردیم بیرون...نیم ساعت کلاس همین طوری رفت...اما ما یه جا قایمش کردیم واسه اهداف بعدی...هه هه!!!

در همین جا به روح دوست گرامی مون یه فاتحه لطفا!!این مطلب از شیوزززززز(تعدادشون درسته؟)بود..خودش گفت من بدزدم بذارم اینجا..اون مطالبی که توی پرانتز هست و کپل تره از خودمه!!!عکس هم از شیوزززززه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط مستوره |

یه روز از روزای خدا که همون جمعه باشه ما کلاس المپیاد(کامپیوتر و ریاضی)داشتیم و خلاصه مدرسه دستمون بود.حوالی ناهار بود و کلاس تعطیل شد تا ۱ ساعت بعدش که معلمامونم(ببخشید استادامونم!!)برن هتل صفا کنن!من و آیدا و غزاله(سردبیر نشریه ...!  نشریه ...! )و بهاره و...دیگه یادم نیس کی پاشدیم رفتیم دم در که یه صحنه ای رو دیدیم.دوتا از بکس سومی رفته بودن تو این بیابونه(ببخشید زیتون کاریه*)بین فرزانگان و شهید تیزهوشان(دستغیب) نشسته بودن و نمی دونم چی می گفتن.آیدا و غزاله و بهاره و همونایی که یادم نیس کیا بودن وسوسه شدن و دوربین منم دست اونا بود شانسی و خلاصه...شروع کردن به فیلم گرفتن که منم بهشون ملحق شدم وسط کار.رفتیم تا اونجا...آیدا شده بود مثل این فاطی کماندو ها(وحشی!!)..غزاله هم مثل این اعتراف بگیرا(حرف تو دهی بذارا)...منم یه ذره فیلم می گرفتم یه ذره جیغ می زدم سرشون که اونجا چه کار می کنن!خلاصه..چشمتون روز بد نبینه..من یه قطعه از لباس یه بدبختی رو دیدم که یهو جیغم درومد.دوربین و خبرنگارا ریختن دور جسد..من عینکمو در آوردم(به نشانه ی اینکه بغض جلوی چشامو گرفته بود)...خم شدم..دیدم مرده.چون توی لباس هیچ آدمی نبود.بله...درست فهمیدین..اونا مفقودش کرده بودن(چند قطره اشک)..فهمیدیم که اون دوتا که وسط بیابون نشسته بودن...اون دوتا بی رحم قاتل!...به گفته های کارشناس برنامه(غزاله)با یه پسری قرار گذاشته بودن و چون سر هر دوتاشون کلاه نداشته زدن کشتنش..این چه دنیای یه؟...آخه فرهنگ اینا ایجوره؟..آی مردم...چرا بچه هاتونو می فرستین تو جامعه ای که اینقدر گرگ توش جفتک می ندازن؟(گفتم یه ذره اینجا مفید باشه..تیریپ نصیحت!)

ما نا امید در حال برگشت بودیم و اونا دوتا که "تووو اون پسره رو کشتی" بودن تو چنگال ما بودن.دوباره چشمتون روز بدتر نبینه..من دوباره یه جسد سوخته دیدم.باز با صدای جیغ همه رو آوردم سمت خودم...بله..از مجری برنامه(آیدا) و کارشناس برنامه(قبلا گفتم)کسب اجازه کردم.عینکمو در آوردم(بغض دوباره جلو چشامو گرفته بود)..نشستم این دفعه...بله...بوی آقا رضا رو می داد...به قول بهاره:بوی خود خود آقا رضا رو می ده!!!!...ما همه اندوهناک داشتیم به چرت و پرتای کارشناس برنامه گوش می دادیم که بهاره نتونست بغضشو نگه داره و همشو خالی کرد رو مقنعه من.مثل خین گریه می کرد!!!صداش به حدی اندوه ناک بود که همه زدن زیر گریه...!!!...

در برگشت یه خانومی اومده بود می گفت اسم این خیابون بغلی چیه.من می گفتم خبرنگار..آیدا می گفت آپادانا...و بقیه هم نظرای دیگه داشتن.بالاخره نظر واحد این شد که از سمت راست آپادانا از سمت چپ خبرنگار...خانومه که خل وعض شده بود گفت من از فرزانگان ساری ام...و یه مشت چرت گفت و رفت...آخرش فهمیدیم(آیدا گفت!!)..اون مامان آقا رضا بوده...و اومده قواتل پسرشو ببینه..همونی که باید فقط اونو می پرستیدییییم!!!!....در پایان:غم آخرتون باشه...ناراحت نباشن..مجموعه ی چند قسمتی"چه کسی آقا رضا را کشت؟"..به پایان رسید!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط مستوره |

امشب،کلاس زبان حوصلم سر رفته بود...

(از بس معلمه خاطره می گه)

دستای کناریم رو ....

اگر تونستین همه ی نوشته ها رو تشخیص بدید!!!

TinyPic image

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط مارال |